روزهای غریب

اینجا جایگاه حرف های دل من است.....

 

عاشقه غریب دوباره امد..........

چرا؟ نمی دونم!! شاید دلتنگی.....شاید برگشتنه روز هایی که خیلی وقت بود فراموش شده بودند....... شایدم بی دلیل.......

از آخرین یادداشتم ١ سال و ١ ماه می گذره...... چه گذشت در انیک سال ...... اتفاقات تلخ و شیرین که روز های من رو گذروندند......

شاید بدترین اتفاق انتخابات دهم بود که هنوزم معلوم نیست کشوره منو به کجا می کشونه........ دلم برای خاکم آتش گرفته...... آتشی که نمی ذانم چگونه سرد میشود........

کاش می شذ از تک تک اتفاق های امسال بنویسم.......... حیف که تمی شود گفت!

دل صندوقچه ایست.......

فراموش می شوی یا نه؟؟ کوتاه می آیی یا نه؟؟؟

چه حسه خوبیست حسه دوست داشته شدن........... چرا نمی توان برای همیشه نگهش داشت...............

محرم نزدبک میشود......... عاشقه امام حسینم و این روزهایش........ او بود که یادم داد محبت زلال را ....... او بود که قلبم را خالص کرد ......... اوبود که توکل را به من آموخت......

و حالا از خودش صبر می خواهم.........

سلام بر حسین و محرمش که در راه است!

   + زاهده ... ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام

و این آخرین سلام من در این وبلاگ که زمانى با عشق بازش کردم و حالا میبندمش!!

نمی خوام وبلاگ نویسى رو کنار بذارم، اما دیگه خیلى وقت دوره عاشقه غریب به سر امده، پس با تمام خاطراتش مهر و موم میشه!!

سالهاى خوبى بود، دوستانِ خوب و درس هاى زیادى که همه جزوه روز هاى عمره من بود.

خیلى پست رو طولانى نمى کنم،یعنی نمی تونم فقط میگم میرم تا جاى دیگه با یه فرمتِ دیگه بیام!!!

عاشق غریب دوست دارم و ازت خداحافظى میکنم.

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقى است.

خدا حافظ. خیال باطلبامن حرف نزن

   + زاهده ... ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریکی ، و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه یاد ، و و کبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ ، و شکوهی در پنجه باد.
من از تو پرم ، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس !
هنگام من است ، ای در به فراز، آی جاده به نیلوفر خاموش پیام!


   + زاهده ... ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

وااااای اینجا رو،،، چقدر گرد و خاک گرفته،،،،،،دیگه هیچ کس حتى از این طرفم نمیگذاره، صاحب خونه هم که دل و دماغ سر و سامون دادنشو نداره.........
فقط این آهنگ انگار از بین این گرد و غبار ها مثل همون روز اول زلال و پاکه!!! و هنوز هم قلبم رو ریش ریش میکنه!

 

و بازم نزدیکِ  به ایران رفتن شد،،،،،، و یک سال دیگرم گذشت......و امسال تولدم هم تو ایران میگذره، اما  آیا واقعا به اندازه این روزهای که گذشته من رشد کردم و بزرگ شدم؟؟؟ یا اینکه امسال فقط درجا زدم!! به قول دوستى هیچ انسانى از خودش بهتر نمى دونه که چه کاره هست!!! پس سخن کوتاه میکنم.



بعده ۳ سال ۲-۳ هفته ماندن؛ این بار ۵۰ روز ایرانم،،،،،بعده ۵ سال این بیشترى حدیست که ایران خواهم ماند.....حس عجیبى دارم،،،،،خوش حالم،،،،، اما حس عجیبى دارم،،،،،،،،انگار از رفتن میترسم.......از نگاه های فامیل  می ترسم،،،،،،،،،،، از بدونِ بابا بودن در ایران میترسم،،،،،،،،، از بدونِ فکر و خیال او بودن میترسم،،،،،،،،،، از تصورِ این که او دیگر تنها نیست میترسم،،،،،،،،،از دیدن بچه هایى که پارسال در قنداق بودند و امسال حرف هم میزنند میترسم!! از بچه هایى که پارسال سواد نداشتند و امسال میتوانند بنویسند میترسم........ از دیدن جا افتاده تر شدن صورت خاله هایم میترسم........ از عاقل تر شدن دختر خاله کچولوم میترسم!! از دیدن عمیق تر شدنه چین و چروک هاى مادر بزرگ میترسم،،،،،،،،از دیدن شدید تر شدنه لرزشه دست پدر بزرگ میترسم،،،،،،،،،، از دیدن قیافه جدیدِ دختر عمه که عقد کرده است میترسم،،،،،،،،از تنهایه غریبى که شاید بدونِ او به جانم می افتد میترسم،،،،،،،،،،از عکس العمل های فامیل براى هر دلیلى میترسم..............میترسسسسسم!!

 

 اما !!! خوشحالم که امسال بیشتر از همیشه ایرانم،،،،، خوش حالم که امسال رهایم از قیدش!! خوش حالم که باز هم ان پدرِ پیر جارو فروش را توى بازار مى بینم!! خوش حالم باز خنده ى اون دختر گل فروش رو توی خیابان مى بینم!! خوش حالم از این که باز دوده تهران رو درری یه هایم فرو میدم،،،،،، خوش حالم باز صداى اذان رو از تو گل دسته های تهران میشنوم،،،، خوش حالم اون آفتاب گرم رو به جون می خرم.........خوش حالم باز اون هواى خشک  رو نفس می کشم،،،،،،،،،، خوش حالم باز بوی وطن رو حس میکنم...........خوش حالم از این که هم وطن هام رو مى بینم،،،،،،،،، خوش حالم از این که دوستام و فامیل رو مى بینم.........خوش حالم باز بده ۲ سال نه قم می رم و ضریح حضرت معصومه(س) رو تو آغوشِ میگیرم،،،خوش حالم باز بده ۲ سال به مشهد میرم و ضریح امام رضا (ع) در دستم می گیرم و زار زار گریه می کنم،،،،،،،،اما با هتل اطلس چه کنم!!!  نمى دانم!!!

 

 

چند روزى بیشتر نمانده و من مثل همیشه دقیقه نودم!  چمدانی هنوز جمع نشده!! نه لباس نامزدیه دختر عمه ام را خریده ام!! دانشگاهم که باز خدا میداند!!! اطاقم هم که مثل همیشه شلوغ !! خدا کُنه بتونم تو این چند روز با مشغلۀ کارى زیادم، به این کارها هم سر و سامان دهم!!

پنج شنبه هم میریم خداحافظى!!! دوستهاى این جا هم برامون مثل فامیل شدن ،،،، و جدایی از این ها هم سختِ!! مخصوصأ از ...............


خدایا چنان کن سر انجامِ کار توخشنود باشی و ما رستگار.

 

خدایا براى همه چیز ازت ممنونم،،، براى چیز هایى که دادی و من قدر ندونستم و همیشه بنده نا شکرى بودم،،،،،،،،، براى این گشایش در زندگیم ازت ممنونم،،،،،،،، میدونم زاهده هیچ وقت بنده خوبى برات نبود، اما زاهدۀ تو همیشه دلش براى تو پر زده و همیشه یه جورایى یادش بوده که زاهده خیلى دارهِ از خودش دور میشه....... دستامو بگیر تا این زاهده ام ،مثل زاهدۀ خودت مورد قبولت باشه ،،،،،،،،،،،



   + زاهده ... ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

به سراغ تو شبی می آیم می آیم
با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نیاز
به سراغ تو شبی می آیم می آیم
با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد
مثل شبنم که نشیند بر گل
چو حبابی که نشیند بر آب
مثل بارون روی گلبرگ درخت
همچو دیدار تو با من در خواب
به سراغ تو شبی می آیم
به سراغ تو شبی می آیم

من به دیدار تو باز می آیم می آیم
با نسیمی آروم پر از عطر بهار
من به دیدار تو باز می آیم می آیم
با دلی خسته ز درد
دور از این رنگ و ریا
میدهم دل به دل قصه تو
قصه غصه تنهایی تو
میکشم بار غمای تو به دوش
خسته از دوری و تنهایی تو
به سراغ تو شبی می آیم


   + زاهده ... ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

گاهى دلم ميخواهد بلند بلند بخندم، گاهى دلم می خواهد از هيجان جيغ بكشم،،،،گاهى دلم می خواهد حس شوقی كه هميشه از رفتن به شهر بازى داشته ام را تكرار كنم، گاهى دلم می خواهد طرحى نو بیندازم و دنيا را با تمام موجوداتش زير و رو كنم.
گاهى دلم می خواهد جاده ایى بی انتها را تا آخرش بروم، گاهى دلم مي خواهد به تمام بى نوایان كمك كنم، گاهى دلم می خواهد دست کودک گل فروش را بگيرم و با و هم راه شوم، گاهى دلم می خواهد دستان لرزان مادر بزرگ را در چشمانم بگذرم و گوش بسپارم به  حرف هایش كه مثل لالایی گوش نواز است.

كسى نمى داند كى قرار است اين ها را عملى كنم، اما سعى مي كنم كه به همیشان بررسم، و ميدانم و ميتوانم كه خواهم رسيد!

نه فكر نمى كنم كه ديوان شده ای......حتى شايد همان ديوانگى هم هنر می خواهد!

در جوي زمان ، در خواب تماشاي تو مي رويم.


سيماي روان ، با شبنم افشان تو مي شويم.


پرهايم ؟ پرپر شده ام. چشم نويدم ، به نگاهي تر شده ام.اين سو نه ، آن سويم.


و در آن سوي نگاه ، چيزي را مي بينم، چيزي را مي جويم.


سنگي ميشكنم، رازي با نقش تو مي گويم.


برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت، من كوهم: مي پايم. من بادم: مي پويم.


در دشت دگر ، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي بويم.


   + زاهده ... ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

يادت هست پارسال همين موقع ها بود، يادت مي ايد ان سالگرد را!!


چه ساده ام!.... ديگر ذهنت را شوست و شو داده اند، فقط من مانده ام با خاطراتت..... ان خاطراتی كه مرا ديوان ميكند.


اصلا فهميدى عشقم را؟ اصلا ســـــوزه اشكم را حس كردى؟ تو كه ادعاى با وفایی ميكردى، حاشا بر اين وفایت رفيق!
و باز اين زاهده است كه نظاره گره رفتنت می ماند و عزایت را خواهد گرفت.


اما زاهده قول داده ديگر نگذارد که دلش بلرزد، قول داده به قداست عشق از دست رفته اش، فراموش نكند ان را!

يادم هست گفته بودى تو و ديگر هيچ!
گفته بودى تحمل ديگرى برايت سخت است؟
گفته بودى هرگز بى وفابی نميكنى؟
گفته بودى فراموش نمي كنى ان عزيز ت را!

پس چه شد؟؟ کــــــــو ؟؟ به ساده گی ام خنده ام ميگيرد، چرا اينقدر ساده و زود باورم؟

يادت هست گقتى " مگه بت نگفته بودم بى تو روزگاره من تير و تارِ، حالا یادگار  من بعده سفر كردن تو طناب داره؟!"  و من جوابت را دادم: " ديگه جون نداره دستام، آخرِ قصه رسيده، عطرِه تو مثل نفـــــــس بود واسه اين نفس بريده!"


و اكنون به ياد ان روز من برايت ميخوانم:

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم؟ بگو گفتم یا نگفتم؟


به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن!
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من. بگو گفتم یا نگفتم؟ بگو گفتم یا نگفتم؟


مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده!


   + زاهده ... ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

آیا زندگی به زیبای یه این گل هست؟؟ یا مثل وقتیست که این گل پژمرده و پلاسیده خواهد شد!!؟

نمی دانم شاید هم درست مثل زمان بچگی ها فقط یه بازیست.......... بازی که وقتی مادر برای خوردن نهار صدایمان می زد تمام می شد!

پیوست: کسی نیست من را از این برزخ نجات دهد........آهاااااااااااای کمک.......!

   + زاهده ... ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام...

شب است و سکوت است و ماه هست و من .................. شب و گفتنی های ناگفته ام

امشب یکی از سخت ترین شبهای عمرم بود..... نمیشه گفت التهاب درون رو یا تفسیر کرد سوزه اشک رو..... نمیشه فریاد کرد اه دلو و خاموش کرد بغض گلوی رو که سالهاست خفت کرده......

باز هم به خود می گویم تحمل کن!!! 

   + زاهده ... ; ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

باش!

رو.گار عجیبیست خدایا!!

هر چه سعی میکنم ذهنم را سرو سامان دهم ، نمیتوانم. افکارم در سرم رژه می روند و (گروم گروم) بر سرم می کوبند.

اخر چه شد این گونه شد؟ کجای کارم اشتباه بود؟

واااااااای خدای من، یعنی درست شنیده ام؟ یعنی میشود چنین چیزی؟ یعنی بدون من؟ من که به او قول داده بودم .....!

ماه ها انتظار کشیدم، حتی فکرش هم دیوانه ام می کرد... چگونه میشد ان چشمانه سیاه را برداشت و از یاد برد ، چشمانی که انگار در ان شمعی روشن بود! باور نمی کنم که دیگر از دیدار ان چشم ها محروم باشم.

خدای من قرارمان اخر چیز دیگری بود! چرا حالا ؟ چرا با من؟ چرا با او؟ حالا دیگر چگونه سرم را د ر مقابله وجدانم بالا نگه دارم.... 

 توقع زیادی نبود ، در این شرایط کنارش بودن! حالا باید چه کنم ؟ دعایش کنم؟ یعنی می شنوی؟ یعنی به ذرخواستم گوش می دهی؟  اصلا من لیاقتش را دارم؟ خدایا یعنی می شود از سر لطف به ما نیم نگاهی کنی؟

می شود عزیزم را شفا دهی؟ می شود خبر سلامتیش را دوباره به گوشم برسانی؟ من که به خاطره تو به نبودنش راضی شدم، تو هم به خاطره من به سلامتش راضی شو....

هر جا هستی خب و سلامت باشی که همین برای من بس است...

 

با تو ام اي غم، غم مبهم
اي نمي دانم!
هر چه هستي باش
اما كاش...
نه جز اينم آرزويي نيست
هر چه هستي باش،
اما باش!

 

   + زاهده ... ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

ای خدا

چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشیی

درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی

گوش کنید

   + زاهده ... ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

بازم تولد!

سلام دوستان

 ماهه رمضان هم تموم شد....

اما اينجا امسال خيلی جالب بود شبهاى قدرمون، عيد فطره
مون ۱ روز از ايران عقب تر بود!! ميگفتند امسال افق انگلستان با ايران فرق كرده....

خواستم بنويسم که امسال رو يادم نره.....

خواهر عزيزم، زینبم تولدتو بهت تبريك ميگم....انشالله ۱۰۰ سال زنده باشی و نديده هاتم ببينى گُلم....نميدونم اگه تو نبودى من چه جورى ميتونستم تک و تنها این غربت رو تحمل كنم.....و اون وقت که حرف و احساس هم اسمیت رو از تنها بودن درك ميكنم.....

اميدوارم در تمام مراحلِ زندگيت شاد و موفق باشی و بتونيم تكيه گاه خوبی برای هم باشيم تا آخرِه آخر.....

خلاصه این که تولدت موووووبارک

 

 حُسنی عزيزم، خيلی خوشحال شدم از اُمدنت به این كلبۀ حقير، بايد بگم ما از شب قدر آخرى، همه با هم دختر خاله شديم،،،مامانامون هم شدن خواهر!! یا همون خاله های ما.

حالا اجازه بده بشمارم ببينى چند تا خاله دارم:

خاله فاطمه!

 خاله افسانه!

 خاله فريبا !

برای او!

الهی که شفا پیدا کنی تو
واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو

عمرا تموم دنیا رو بگردی
مثل من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه ی من ناتمومه
بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
کنارت حتی مردن آرزومه

شنیدم تو دلت انگار میگفتی
که عاشقی کجاست وفا کدومه

میخوام به سردی شبهام بخندم
میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی میبینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخوام بخندم
میخوام داد بزنم تنهای تنهام
میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

منم تو شهر غم زندونی تو
غم و قصه ی دل ارزونی تو
نگو دوست دارم به یه غریبه
میشه اون مثل من زندونی تو
رسیده اون شبی که تو میخواستی
چه بده آخر مهمونی تو


   + زاهده ... ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

رفتن!

سلام....

عجب روز ها و شب هایست.....پر از خدا، پر از فرشته،  پر از عشق، پر از محبت، و اي كاش مهمانيه خدا هر گِز تموم نشه....

دوست عزيزم چند ماهى بود اون قدر ازم دور بودى، که هر چى سعى کردم ببينمت نشد، اما اون شب قدر اون قدر بهم نزديك شدى که بازم به ياد گذشته ها که اون قدر با هم صميمى بوديم افتادم،،،،،

اما حيف ، حيف که فقط همون شب بود. ديگه وقت رفتن بود و بايد مي رفتى، گرمىِ دستات، حرمه نفسهات، سوز اشكات، صداى عزيز ت، حرفهاى خواهرانه ات، و کاته چشمانم برای به خاطر سپردنت در لحظه آخر، برای هميشه و هك شدن تصویرت در مغزم تا ابد

فقط مى تونم بگم اميدوارم هر جا هستی شاد و خوش بخت باشی و احساس غريبى نكنى.... و بدون زاهده هميشه به يادت خواهد موند و هرگز فراموشت نخواهد کرد و به اميدِ ديداردوباره ات.......

 

برای او!

ببخش اگه قسمت نشد
تویه چشات نگاه کنم
یا سر رو شونه ات بذارم
اسم تورو صدا کنم


تو هم منو بذار برو
اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم
دلیله رفتنت چی بود


اون که نخواست پیشم باشی
باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو
جواب قلبمو بده..........................................


   + زاهده ... ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

مرگ!

بايد ازش بگذری،،،،،،بايد ازش بگذری،،،،،،،،بايد ازش بگذری!!

 بايد مالِ دیگرون بشه،،،،،اون بايد مالِ دیگرون باشه...

چشمامو باز ميکنم.....سرم اندازه یه کوه شده....مثل حجمی سرد و خالی ميمونم....لرزش خفیفی تمام بدنمو گرفته.....همه جا رو بخاره آب گرفته.....نور کمِ لامپ از ميانِ اون همه بخار چقدر هنریه!!

 آب از وان درِ لپ پر ميزنه....

 

دارِه مياد،،،،،دارِه مياد،،،،،،با يکی ديگه است،،،،،اوناهاش اونجاست،،،،،اره ،،،آره همون!،،، نيگاش کن دستشو چه سفت گرفته،،،، دستشون تو دست همه،،،،،،

 

دوباره چشمامو باز ميکنم..... بازم بخاره آبه و این بار خون!... حالا خون آبست که درِ از وان سرریز ميشه.....بدنم نيمه جونه!.....سردمه!...... تشنمه!..... زمين پر از خون آبه شده..... باز سرم سنگين ميشه و چشمانم بسته ميشه.......

 

تو یه باغِ پر گُلم؛ اونا هنوز دستشون تو دستهای همه،،،،،،،من اما سبک شدم،،،،،،، می خوام پرواز کنم،،،،،، وقتی دستامو تکون ميدم بالا ميرم!!...... شروع ميکنم به پرواز...... خنده رو لباشو ميشه از این فاصله ديد،،،،،، دارم بالا تر ميرم،،،،،از اون ۲ تا دور تر و دور تر ميشم،،،،،، هنوز با هم هستند....

من اما بسوی نور در پروازم...... ديگه چيزی از اونا نمی بينم..... فقط یه حجمِ سبکم که دارم تا به عرش بالا ميرم.............................

   + زاهده ... ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

منو درگير خودت کن تا جهانم زيرو رو شه
تا سکوت هر شب با هجومت رو برو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام



خدایا کمک...

   + زاهده ... ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()